با سلام به تمام عاشقان
سلام زهرا خانوم من این وبلاگ رو فقط به عشق تو ساختم امیدوارم که توهم با مطالبی که توبخش نظرات برای من میزاری من روخوشحال کنی دوستدارهمیشگی تو...

نوشته شده توسط عاشق در سه شنبه 18 مرداد1390 ساعت 0:51 AM موضوع | لینک ثابت
سلام امشب از اون شب هاست از همونایی که فکر نکنم خواب به چشم من بیاد
میدونید چرا چونکه امشب دلم خیلی هوای زهرا رو کرده آخه یه جورایی دلم گرفته و
نمیتونم باکسی دردودل کنم دلیل دلتنگیم هم شاید این باشه که تاحالا من تا این
حد به کسی دل نبسته بودم ولی الآن حس میکنم دلم پیش زهرا گیره وبنا به
دلایلی که خودزهرا ازشون اطلاع داره نمیتونیم یا نمیشه که فعلآ باهم باشیم خب
دیگه اینم یکی از مشکلات عاشقیه ولی شاید به این خاطرباشه که اگریه روزی خدا
خواست وما تونستیم باهم باشیم به یاد این روزهابیفتیم وقدر اون لحظات رو بدونیم
خدایا من راضی ام به رضای تو ![]()

نوشته شده توسط عاشق در یکشنبه 25 دی1390 ساعت 9:0 PM موضوع | لینک ثابت
سلام زهرا تو این چند وقت یه فرصت خوب برام پیش اومد که با خودم خلوت کنم و در
مورد برنامه های
آیندم فکرکنم از بین برنامه هایی که برای آینده دارم تو بیشترین سهم رو داری می
دونی چرا؟
آخه هر جورکه باخودم فکر میکنم میبینم که من بدون تو نمی تونم آینده ای رو تصور
کنم به بیان دیگه من
دوست دارم آینده ی من تو باشی و با تو به اون برنامه هایی که بهشون فکر میکنم
برسم و در این راه
فقط وفقط رو کمک یه نفر حساب میکنم اونم خداست که من بدون اون حتی الآن رو
هم نمیتونم داشته
باشم.
به امید روزهایی که باهم آیندمون رو بسازیم.

نوشته شده توسط عاشق در یکشنبه 11 دی1390 ساعت 8:30 AM موضوع | لینک ثابت
تنها مقصودما درزندگي عشق ورزيدن به يكديگراست اگر از عهده اين مهم بر نمي اييم حداقل بكوشيم تا يكديكر را نيازاريم 
نوشته شده توسط عاشق در جمعه 29 مهر1390 ساعت 10:10 PM موضوع | لینک ثابت
بخدا غنچه شادي بودم دست عشق آمد و از شاخم چيد شعله آه شدم صد افسوس که لبم باز برآن لب نرسيد 
نوشته شده توسط عاشق در جمعه 1 مهر1390 ساعت 12:0 PM موضوع | لینک ثابت
سلام عزیزان دل ودل های عزیز کاشکی که حالتون خوب باشه ومثل من داغون نباشید آره من داغونم داغونه داغون میپرسید چرا؟بخاطر اینکه من به هر دری که میزنم تا بتونم کوچکترین ارتباطی با زهرا داشته باشم نمیشه نمیدونم چرا شاید خدا می خواد که ما به هم نرسیم شاید می خواد به من بفهمونه که به هرچیزی که دوست دارم نمیتونم برسم مثل دوران بچگی که از در مغازه ها رد می شدیم و یه چیزی رو می دیدیم ودلمون می خواست که اون رو داشته باشیم ولی نمیتونستیم با گریه هامون پدر و مادرمون رو راضی کنیم که اون رو برامون بخرن.آره همون خاطرات تلخ بچگی داره برای من زنده میشه.من طاقتش رو ندارم خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.

نوشته شده توسط عاشق در یکشنبه 27 شهریور1390 ساعت 11:19 PM موضوع | لینک ثابت
سلام به همه ی شمایی که حال این روزای من رو می فهمید ازتون میخام که نظرتون
رو در رابطه با عشق من و زهرا بدونم البته بعد از اینکه مطالب وبلاگ رو خوندید.
خواهشآ نظربدید برای من خیلی مهمه![]()

نوشته شده توسط عاشق در شنبه 19 شهریور1390 ساعت 0:48 AM موضوع | لینک ثابت
در سکوت دادگاه سرنوشت عشق بر ما حکم سنگینی نوشت
گفته شد دلداده ها از هم جدا وای بر این حکم و بر این قانون زشت!

نوشته شده توسط عاشق در جمعه 18 شهریور1390 ساعت 8:52 PM موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان عزیز یه چند روزی بدلیل اینکه امتحانات ترم تابستان دانشگاه شروع
شده بود نتونستم خیلی پای سیستم بشینم ولی باور کنید با اینکه امتحانات
سختی رو پشت سرگذاشتم ولی بازم هر روز وهر دقیقه بیاد زهرا بودم وبا
خاطراتش شبای امتحان رو سر میکردم به قول حضرت حافظ که میفرمایند:
زعقل اندیشه ها زاید که مردم را بفرساید / گرت آسودگی باید برو عاشق شو ای عاقل
به امید اینکه یه روزی زهرا هم مثل شما دوستان گل به وبلاگم سر بزنه وجواب
عشق من رو بده![]()

نوشته شده توسط عاشق در پنجشنبه 17 شهریور1390 ساعت 7:32 PM موضوع | لینک ثابت
آموخته ام که
اگر مايلم پيام عشق را بشنوم
خود نيز بايستي آن را ارسال كنم
نوشته شده توسط عاشق در یکشنبه 13 شهریور1390 ساعت 2:38 AM موضوع | لینک ثابت
جان غمگین،تن سوزان،دل شیدا دارم
آنچه شایسته عشق است مهیا دارم
سوزدل،خون جگر،آتش غم،درد فراق
چه بلاها که زعشقت من تنها دارم . . .

نوشته شده توسط عاشق در یکشنبه 13 شهریور1390 ساعت 2:28 AM موضوع | لینک ثابت
ای جمله بی کسان عالم را کس
یک جو کرمت تمام عالم را بس
من بی کسم و تو بی کسان را یاری
یارب تو به فریاد من بی کس رس

نوشته شده توسط عاشق در شنبه 12 شهریور1390 ساعت 0:56 AM موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان عزیز امیدوارم که تونسته باشید ازماه رمضان به اندازه ی کافی بهره ببرید ما که نتونستیم معلوم نیست که تا سال بعد زنده باشیم وبتونیم بازم روزه بگیریم پس قدر روز آخر رو بدونید ازتون خواهش میکنم که تو این ساعات باقی مونده از ماه رمضان برای من دعا کنید تا بتونم یه جوری با معشوقم ارتباط برقرار کنم پیشاپیش عید فطر رو بهتون تبریک میگم وامیدوارم که به هرچی که دوست دارید برسید

نوشته شده توسط عاشق در سه شنبه 8 شهریور1390 ساعت 1:7 AM موضوع | لینک ثابت
سلام زهراخانوم نمیدونم کی وکجا این مطلب رو می خونی شایدهم اصلآ فرصتش
پیش نیاد که من بتونم آدرس وبلاگم رو بهت بدم ولی دوست دارم هرچی تودلمه
اینجابنویسم تو من رو خوب میشناسی و همین طورهم من تو رو پس بزار باهم
روراست باشیم. یادته تو عالم بچگی چقدر شیطون بودی البته من هم چیزی از تو کم
نداشتم یادته چقدر خوشحال میشدیم وقتی که خانواده هامون بعد از یک یا چند
سال میرفتن خونه ی همدیگه وما می تونستیم باهم بازی کنیم ولی الان
چی؟من تازه میفهمم قدیمی ها وقتی میگفتن دوری ودوستی منظورشون چی
بوده.نمیدونم چرا آدم ها همیشه باید حسرت روزایی رو بخورن که بچه بودن ای کاش
تو همون عالم بچگی میموندیم اینطوری حداقل میتونستیم بدون اینکه بزرگترها کاری
به کارمون داشته باشن باهم به سادگی حرف بزنیم وخوشحال باشیم ازاینکه هیچ
مزاحمتی برای بزرگترها نداریم ولی هرآدم عاقلی میدونه که روزهای گذشته قابل
برگشت نیستن هیچ کارش هم نمیشه کرد ولی من به همینم راضی ام که تو هر
چندوقت یکبار به این وبلاگ سربزنی وجواب این مطالب من رو تو بخش نظرات بدی.
زهرا یادته که تو پیام های آخری که بهت دادم چی نوشتم من هنوز هم رو حرفام هستم.

نوشته شده توسط عاشق در دوشنبه 7 شهریور1390 ساعت 1:51 AM موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان عزیز امیدوارم که حالتون خوب باشه قبل از اینکه بخوام چیزی بگم
ازتون خواهش میکنم این مطلب رو با دقت بخونید بعدش اگر دلتون خواست نظر بدید.
یه روزی تو این دنیای درندشت یه جوانی زندگی می کرد که جز به درس و ورزش به
چیز دیگه ای فکر نمیکرد یه روزی از همین روزها که اون اصلآ فکرش رو هم نمی کرد
که یه روز خاص براش باشه یه دختر باهاش تماس گرفت وخودش رو نسترن معرفی
کرد ولی اون پسر از اونجایی که کمی باهوش بود ویا شاید بخاطر علاقش به دختری
به نام زهرا حرفای اون رو باور نکرد و خودش رو با یه اسم غیر واقعی به اون دختر
معرفی کرد هر بار که نسترن ازش سوال میکرد که به چه کسی علاقه داره ازجواب
دادن بهش تفره میرفت ولی فقط یک اسم از ذهنش عبور می کرد زهرا...
خلاصه بعد از پیام ها وتماس های طولانی اون پسر که به حرفای نسترن شک
داشت یه فکر به نظرش رسید اون فکر این بودکه یکبار که نسترن باهاش تماس
گرفت صداش رو ضبط کنه تاشاید با گوش دادن های پیاپی به صداش بتونه صاحب
صدارو بشناسه یه روز که اون پسر توخونه نشسته بود یه پیام از نسترن دریافت کرد
که نوشته بود لطفآ با من تماس بگیرید این یه فرصت خوب بود که مکالمه رو ضبط کنه
آره اون پسر به اون چیزی که میخواست رسید ولی ای کاش هرگز اون صدارو ضبط
نکرده بود اون کسی که خودش رو نسترن معرفی میکرد کسی نبود جز....
حالا اون پسر هر روز به این فکر میکنه که
اگر بامن نبودش هیچ میلی چراظرف مرابشکست لیلی

نوشته شده توسط عاشق در جمعه 4 شهریور1390 ساعت 6:27 PM موضوع | لینک ثابت
می خوام امشب با شمایی که به وبلاگ من سر زدید صحبت کنم امیدوارم که خیلی وقتتون رو نگیرم بزارید با چندتا سوال شروع کنم:
شما اگر به کسی علاقه داشته باشید چه کارمیکنید؟
اگر ندونید که معشوقتون واقعآشما رو دوست داره یانه چطور؟
یا اصلآ براتون مشخص بشه که اون هم به شما علاقه داره چه کار میکنید؟
غیر از اینه که یه جوری سعی میکنید که باهاش ارتباط داشته باشید حالا یا با تلفن یا اینکه هر روزیا هر هفته همدیگه رو ببینید...؟
ولی من چی بگم که نه با تلفن ونه هیچ جوردیگه نمیتونم با اونی که واقعآبهش علاقه دارم ارتباط برقرار کنم مگه امکان داره یه آدم تا این اندازه بد شانس باشه؟
ولی با همه ی این حرفها من به کمک یه نفر امید دارم و اونم خداست که امید تمام ناامیداست.

نوشته شده توسط عاشق در جمعه 4 شهریور1390 ساعت 3:56 AM موضوع | لینک ثابت
توممکن است فقط يک انسان دراين دنيا باشي، ولي براي برخي تو خود دنيا هستي «

نوشته شده توسط عاشق در پنجشنبه 3 شهریور1390 ساعت 2:16 AM موضوع | لینک ثابت
نمیدونم چرا هرکاری میکنم حتی برای یک روز هم که شده نمیتونم به زهرا فکر نکنم
آخه میدونید شبها موقع خواب هزاربار با خودم این سوالها رو تکرار می کنم و بدون
اینکه بتونم حتی برای یکی از اونها جوابی پیدا کنم خوابم میبره:
خدابا یعنی اون هم به همین اندازه که من به فکرشم به فکرم هست...؟
یعنی اون هم همینقدر که من دوستش دارم دوستم داره...؟
یعنی یه روزی میاد که بفهمه من چقدر بهش علاقه دارم...؟
...؟
ازشما دوستانی که نگاه های پر مهرتون رو به این مطالب دوختید خواهش میکنم یه
راهی پیش پای من بزارید که از این سردر گمی نجات پیدا کنم.

نوشته شده توسط عاشق در سه شنبه 1 شهریور1390 ساعت 5:44 PM موضوع | لینک ثابت
آمدی چه زیبا ،
گفتم دوستت دارم چه صادقانه ،
پذیرفتی چه فریبنده ،
نیازمندت شدم چه حقیرانه ،
به خاطر یک کلمه مرا ترک کردی چه ناجوانمردانه ،
واژه غریب خداحافظ به میان آمد چه بی رحمانه ،
و من سوختم چه عاشقانه ...
نوشته شده توسط عاشق در دوشنبه 31 مرداد1390 ساعت 7:43 PM موضوع | لینک ثابت
باسلام خدمت بازدیدکنندگان ودوستان عزیزامروزمیخوام کمی باهاتون دردودل کنم.
میدونید خیلی سخته کسی رودوست داشته باشی ولی نتونی دوست داشتنت روبهش ابرازکنی نمیدونم شما تاحالاتواین موقعیت قرارگرفتیدیانه ای کاش که هیچ وقت این حال روتجربه نکنید ازخدامیخوام که وقتی عشق کسی روتوسینه ی یکی قرارمیده فرصت ابرازش رو هم دراختیارش بزاره.
آره درست حدس زدید من این زهرا خانوم رودوست دارم اما هربارکه میبینمش فرصتش پیش نمیاد که این دوست داشتنم روباهاش درمیون بزارم نمیدونم که یه روزی این فرصت برای من پیش میادیا نه...
ازتون خواهش میکنم که تواین ماه عزیزبرام دعاکنیدکه بتونم ازاین وضعیت بد نجات پیداکنم...

نوشته شده توسط عاشق در جمعه 21 مرداد1390 ساعت 1:54 AM موضوع | لینک ثابت
عشق یکی از محبت های خداوندبه انسانه شایداگرعشق وجودنداشت انسانهاقادرنبودندکه درکنارهم به زندگی آرام ومسالمت آمیزشون ادامه بدن این معجزه ی عشقه که دلهاروبه هم نزدیک میکنه وباعث میشه که انسانها بیش ازپیش به هم نزدیک بشن وازخشونت وخصلت های حیوانی دوربشن شایدشمایی که الان داری این مطلب رو میخونی یه عاشق باشی وراحت تربتونی حرف های من رودرک کنی من تاقبل ازاینکه به کسی علاقه مندبشم توزندگیم هیچ هدفی نداشتم وبرای رسیدن به هیچ مقصدی تلاش نمی کردم اما الان چیزی که بهش امیددارم وبخاطرش تلاش میکنم اینه که یه روزی اونی که دوستش دارم رو درکنارخودم احساس کنم.
به امیدروزی که تمام عاشق هابه عشقشون برسن.

نوشته شده توسط عاشق در جمعه 21 مرداد1390 ساعت 1:5 AM موضوع | لینک ثابت
آري آغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه ناپيداست من به پايان نينديشم ...كه همين دوست داشتن زيباست 
نوشته شده توسط عاشق در پنجشنبه 20 مرداد1390 ساعت 3:52 PM موضوع | لینک ثابت
فریاد زدم دوستت دارم صدایم را نشنیدی!
اعتراف کردم که عاشقم ، جرم مرا باور نکردی!
گفتم بدون تو میمیرم ، لبخندی تلخ زدی !
از دلتنگی ات اشک ریختم ، چشمهای خیسم را ندیدی!
چگونه بگویم که دوستت دارم تا تو نیز در جواب بگویی که من هم همینطور!
چگونه بگویم که بی تو این زندگی برایم عذاب است ، تا تو نیز مرا درک کنی!
صدای فریادم را همه شنیدند جز او که باید میشنید!
اشکهایم را همه دیدند!
آشیانه ای که در قلبت ساخته ام تبدیل به قفسی شده که تا آخر در اینجا گرفتارم!
گرفتار عشقی که باور ندارد مرا ،
فکر میکند که این عشق مثل عشقهای دیگر این زمانه خیالیست ، حرفهای من بیچاره دروغین است!
حالا دیگر آموخته ام که کلام دوستت دارم را بر زبان نیاورم ، دیگر اشک نریزم و درون خودم بسوزم !
اگر دلتنگت شدم با تنهایی درد دل کنم و اگر مردم نگویم که از عشق تو مردم !
اما رفتنم محال است ، عشق که آمد ، دیگر رفتنی نیست ، جنون که آمد ، عقل در زندگی حاکم نیست!
آنقدر به پایت مینشینم تا بسوزم، تا ابد به عشقت زندگی میکنم تا بمیرم !
گرچه شاید مرا به فراموشی بسپاری ، اما عشق برای من با ارزش و فراموش نشدنیست!

نوشته شده توسط عاشق در سه شنبه 18 مرداد1390 ساعت 11:20 PM موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

تقدیم به تنهاصدف دریای دلم که به بیکرانی اقیانوس عشق دوستش دارم...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY